روزى كه از پل دختر برگشتم تا روزها و هفته ها حداقل روزى يك بار از ذهن مشوشم مى گذشت كه هنوز اين جمعيتى كه براى امدادرسانى رفته بودند، حضور دارند يا يك موج بود و مانند تمام حوادث و اتفاقات پيشين شعله ى اين هيجانات فروكش كرده و همه مثل من به شهرهاى شان برگشتند. در نگاه منِ كمترين، ويرانى هاى اين سيل خوش بينانه اش دوسال طول مى كشيد تا تمام شود و وضعيت به حالت سفيد برگردد. ياد دارم دومين خانه اى كه براى گلروبى واردش شدم تقريبا تا زانو پر از گل بود، يك صبح تا ظهر طول كشيد تا با بچه ها گِل ها را خارج كرديم تا بتوانيم فرش خانه را كه حالا ديگر چيزى جز لاشه ى بى مصرف يك فرش نبود، جمع كنيم. وقتى وارد اتاق مجاور شديم قلبم تير كشيد، ظاهرا انبار جهيزيه بود، گاز و يخچال و تلويزيون و لباسشويى و الخ... جوياى صاحبخانه شدم، جلوى درب ورودى دست به كمر ايستاده بود. پيرمرد، با پوستى آفتاب سوخته و ريل هايى بر روى پيشانى كه يادگارى بود از روزگارى سخت و طاقت سوز، چشمان نمناكى داشت. مى گفت يك هفته قبل از سيل با درخواست وام شان موافقت شده و اين وسايل را براى جهيزيه ى يكى از دختركانش خريده، آن روز سكوت را براى خودم تجويز كردم، حتى زمانى كه آمدم هم نتوانستم چيزى از آن روز بنويسم. اما حالا... حالا وقت حرف زدن بود، وقت صدا كردن، وقت همدستى براى رُفتن غبار غم، از قلب پيرمرد. اميد دارم در كوچه آن پيرمرد هم عروسى به راه شود. #عروسى_خوبان به راه افتاده و هركدام مان از ريز تا درشت حداقل قد بال مگسى سهم داريم. هركدام مان بايد مجلس گرم كن باشيم. من دوستانم را دعوت مى كنم، شما هم دوستان تان را دعوت كنيد. چشم به راهند... بسم الله... . عزيزانى كه تگ شدند محبت كنند با تبليغ اين پويش و شركت در آن كمك كنند تا خيلى زود اين پويش به ثمر برسد . #عروسى_خوبان #بنياد_كرامت_امام_رضا_ع

مشاهده پست